دگرگونی
اگر تنها نبودم
اگر خورشيد از شب دريغ نمی شد
اگر سايه ای کنارم همراهم بود
باور کن جهان را تکان ميدادم
ای جان تنها
فصل خواب گذشته است
و من لباسی دوخته ام
برايه شرفيابی خورشيد
که چشم ها را خيره ميکند
من شعری نوشته ام
که عشق را به وجد می آورد
وقت است عزيز برخيز
اينک
دست تنها
نه جهان را
تو را تکان ميدهم !