يکشنبه ها
عصر يکشنبه است ، امّا کس به ديدارم نيامد
کس برای ديدنم با اينکه بيمارم نيامد
قهوه ای دم کردم و تا دم دما را دوره کردم
هيچکس تا روز را تا هفته بشمارم نيامد
کو نيامد تا ببوسم چشم و دست و جای پا را
گامها را بر سر و بر ديده بگذارم ، نيامد
روزگار رفته ام گهگاه ميآيد به خوا بم
خواب آرامی ، دمی بر چشم بيدارم نيامد
روز های هفته را تقويم تنهايی ندارد
صبح فردا ، شام فردا جز به تکرارم نيامد
ناله های ساعت است اين ، يا صدای پای ياری
يک نفر آزاده حتی پاي پندارم نيامد
مينشينم تا بيايد لحظه اي شيرين به يادم
اشک شور سيل واری جز به آزارم نيامد
عصر يکشنبه است ، باری همچو عصر جمعه هامان
کس به جرم اينکه من ليلی گلزارم نيامد