واژه
گويا که دگر رغبت ديدار نمانده است
ميلی به کنار آمدن يار نمانده است
در عمق رگ و ريشه و جان ياد تو جاری است
جاريست ، ولی چاره جز انکار نمانده است
انگار فقط توبه شکستن هنر ماست
رو راست گناهی دگر انگار نمانده است
راهی سرابی شده بوديم و نديديم
اميد به برگشت دگر بار نمانده است
جبران جوانی گذر از تجربه ها نيست
هيهات که تدبير در اين کار نمانده است
آوازه ما در کف درويشی ما بود
ديريست ، در اين دوره خريدار نمانده است
يک نکته در انديشه اين آينه پيداست
کس تا ابدالدهر سر کار نمانده است
ما از سر سيری به غزل روی نکرديم
چيزی به جز اين واژه در انبار نمانده است