کيف دستی
کيف ما را دوباره دزديدند
باز بی استخاره دزديدند
بار اوّل کنار دستم بود
بار دوّم سواره دزديدند
همچو دل تا بهم زدم چشمی
با نـــگاه و اشـــــــاره دزديدند
کس نداند چه ها که در همه عمر
از مـــــن بــــی ســـــتاره دزديدند
آنچه را بستگی به جانم داشت
همچو جـــــانی دو پاره دزديدند
از خزانی که محرم باغ است
غـــنـــچه های بهاره دزديدند
چون غزل را نميشود دزديد
واژه و اســــــتعاره دزديدند
اين جهان که دزد بازار است
چــــاره از راه چــاره دزديدند
ثروت ما همان غزل ها بود
از کف ما هــــماره دزديدند
از من آنها بجای مشت طلّا
غزلی نيمه کـــــاره دزديدند