برگشت

 غرور

چون ماده شيری شرزه ، هم پيمان خورشيدم

بر پای تر از هر ستون تخت جمشيدم

 

اين من ، دليل زنده ای از مرگ تدريجی

جانی دوباره بر غرور مرده بخشيدم

 

از سالهای رفته رخوت گريزانم

کابوس آن خواب پريشان را پريشيدم

 

تاريخ من شمشير قدرت را به دستم داد

کين سان به اميد رهايی سخت کوشيدم

 

سبزم هنوز از ريشه چون احساس روييدن

سر خم چنان کوهی که از غيرت تراشيدم

 

بايد که از فردا بخواهم فٌر فردا را

آری چنين بر تارک دنيا درخشيدم

 

هرگز نرويد بر سرزمينم خار خودرويی

تا همچنان نقش دلير شير و خورشيدم