دلخواه
پيغام رسيده باز از راه
خورشيد بتابد از پس ماه
از پای نيفتاد آنکه داند
تا دست بر آيدش به درگاه
از خويش بريده بايد از پيش
تا راه برد به جان آگاه
افسار گرفته باز در کف
از کوه گرفته تا پر کاه
با چشم چه ها نديده بيند
درويش نشسته بر در شاه
در عشق خرد نهفته هرچند
از عشق جنون گرفته گهگاه
در خویش بپيچد از سر درد
فرياد رسيده بر لب چاه
اين راز برون تراود از دل
تا دوست بخواندش به دلخواه