بی نيازی
به کجا رسيده ام من ،به کمال بی نيازی
به بهای دلخوشی ها ، به شکوه سرفرازی
به غزل نماز بردم ، به حضور دل رسيدم
به مقام خاکساری ، به مسير پاک بازی
منم آن پلنگ زخمی ، به کنام غربت اما
خطری دگر ندارم ، بجز اين زبان درازی
خطری ندارم اما ، سپری بدست دارم
و سری در اين قلمرو ، به هوای يکه تازی
قدمی به سوي جانان ، قلمی غزل سرودن
غزلی بهانه کردن ، به خيال چاره سازی
سخنی نهفته دارم ، نسروده هاي بسيار
که بخواندم دمادم ، به نبرد و جان گدازی
چه حريم دل پذيری ، چه حصار دل بخواهی
که به عشق می برازد ، به کمال بی نيازی