غزل

بی نیازی

غرور

یکشنبه ها

کویر سبز

سفر

طلایه دار

دلخواه

کیف دستی

تولدم مبارک

انفجار

شاخه زیتون

رباعی

چو باد هماره در سفر باید بود

با عشق ، برابر خطر باید بود

گر دور زمانه همره و یار نشد

در فکر زمانه ای دگر باید بود

*****

در مکتب ما رسم فراموشی نیست

در مسلک ما عشق، همآغوشی نیست

مهر تو اگر به هستی ما افتاد

هرگز به سرش خیال خاموشی نیست

*****

ای عشق، دگر باره شکارم کردی

از کولۀ خود، چه ها که بارم کردی

یک عمر پیاده درهوایت بودم

ناگاه رسیدی و سوارم کردی

*****

ای وای که با خیال تو مستم باز

از دستِ توافتاد مِی از دستم باز

هر شام در انتظار تو میمیرم

هر روز در انتظار تو هستم باز

*****

گلزار شدن، باغ جهان می خواهد

دیوانه شدن، عشق نهان می خواهد

همپالکی دوست شدن، جان کلام

صدها غزلِ ناب و روان می خواهد

*****

ای سایه، به زیر بال و پرگیر مرا

ای عشق کجاست بند و زنجیر مرا

از ریشۀ دل جوانه ای خواهم زد

ای آینه هرگز مپسند پیر مرا

*****

عید آمده تا دوباره اعجاز کنیم

چون شاپرک بهار، پرواز کنیم

همرنگ طبیعت و بهاریم، بیا

تا سبز شویم و بازآغاز کنیم

*****

بگشای دل و دیده که این است بهار

مهمانیِ زایشِ زمین است بهار

باید که لباس کهنه را دور انداخت

دنیاست تر و تازه، همین است بهار

*****

تا زندگی و بهار و گل هست، بیا

یک شیشه شراب ناب در دست بیا

در خانۀ ما، بهار هم با تو خوش است

تا باقی میِ هست بیا، مست بیا

*****

با غربتِ این شهر هماغوش شدیم

چون بلبلِ بی ترانه خاموش شدیم

تعبیرِ بهارانه ام از دلتنگی ست

گویا به بهانه ای فراموش شدیم

*****

دیر است، دگر سوار باید برسد

عیدی من از بهار باید برسد

هرچند که از خانه خود بی خبرم

پیغامکی از دیار باید برسد

*****

در جان جهان خانه تکانی شده است

نوروز بهار مهربانی شده است

عید آمده تا سپاه گل برخیزد

از شکوه ما عید جهانی شده است

*****

 

 

 

 

 

 

امَا

واژه

 

شعر نو

پرسش

تداعی

دگرگونی

زندگی

سلام آقای دزد  

اتوبوس

 

 
 
 
 
 
 
 
 

 

 

BIOGRAPHY

HOME

Paint Gallery

Figure Gallery

written

POSTER

Interview

Guest Book

LINK

E mail

SHOP&SUPPORT