امّا....
حساب عمر را پرداخت اما
چه غوغایی به راه انداخت
اما، برید و رفت از سَدهای سودا
چه شمشیری که از دل آخت
اما،هزاران بار چون پولاد سرکوفت
هزاران بیش جان بنواخت
اما،چو شد بر قله ی مقصود افروخت
چه زیبا آتشی افراخت
اما، از آنجایی که روح سرکشی داشت
سرا پا را درآن بگداخت
اما، چو شعله سرکشی ها کرد ، هیهات
که خاکسترازآتش ساخت
اما، گذر کرد از ورای آنچه می دید
بدین سان باورش را باخت
اما، نمی دانست راز جاودان را
نه او ، نی من ، نه کس نشناخت ، اما...